خرید بک لینک
نزدیک به نیم قرن پیش در دبستانی تحصیل میکردم که عرصه و اعیانش قبل از اینکه مدرسه بشود خانه فرد معروفی بود که نیازی به ذکر نامش نمیبینم. در زمان تحصیل ما، این ملک یا خریداری شده و یا به اجاره مدرسه رفته بود. چند سالی هم هست که جزئی از میراث فرهنگی شده و من چند روز قبل با کمی پرس و جو یافتمش. اینکه میگویم یافتم، بخاطر طرح تغییر بافت فرسوده در چند سال گذشته است. اکثر کوچه های بافت قدیم آن دور و بر تخریب شده و برخی منازل از پسکوچه ها به بر خیابان افتاده اند و آدم برای یافتن مکانهایی که در خاطر داشته حسابی گیج میشود. درب ورودی کوچک و چوبی بسته بود. دکمه زنگ اخبار را فشار دادم و چند ثانیه بعد مرد جوانی با لباس فرم در را برویم باز کرد. توضیح مختصری داده و گفتم که دلم میخواهد بعد از اینهمه سال دوباره مدرسه را ببینم. مودبانه عذر خواهی کرد و گفت که بنا در دست بازسازی است و بازدید ممنوع. وقتی اصرار و اشتیاق مرا دید راهنماییم کرد که میتوانم مجوزی کتبی از فلان سازمان بگیرم و بیایم. خوشبختانه نشانی سازمان مربوطه نزدیک و محل استقرارش در یک خانه قدیمی بازسازی شده بود. وارد که شدم موضوع را تیتر وار به نگهبان گفتم: آمده ام تا مجوز بازدید بگیرم. طبق معمول از این اتاق به آن اتاق و از این مسئول به آن مسئول، تا اینکه گذارم به آقای کارشناسی هم سن خودم افتاد که اتفاقآ او هم چند سالی در آن مدرسه درس خوانده

برچسب: نویسنده: مبین مرادیان تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 4:42

نمیدونم چرا وقتی مطبوعات و رسانه های جمعی صحبت از بازنشسته ها میکنن، واسه تزئین مطلبشون، عکس دو سه تا پیرمرد نشسته روی نیمکتی توی پارک رو چاپ میکنن که یکیشون هم عصا دستشه. هر سه تا پیرمرد هم لبخند به لب دارن. ...................... وقتی توی یه جشن تولد بادکنکی بترکه، همه دست میزنن و هورا میکشن، اما امان از وقتی که یه بادکنک تو دست یه بچه و توی اتوبوس خط واحد بترکه. پیر زنها از اینکه هول کردن، ندیده نفرین میکنن و جوانکها هم فرصت رو مغتنم میشمارن واسه مسخره بازی، راننده هم که فکر میکرده لاستیک ترکیده، به ننه بچه غر میزنه. ..................... هیچ دقت کردین، وقتی نخ تسبیح یه نفر تو جمعی پاره میشه و دونه هاش پخش میشن، همه آدمهای اون مجلس تمام سعی و تلاششون رو میکنن تا دونه ها رو پیدا کرده و به صاحبش بدن. اما بعد از گشتن فراوان اگه آخرین دونه پیدا نشه، انگار که هیچ کاری انجام نشده. صاحب تسبیح پکر و بازماندگان هم احساس بیهودگی. ولی اگه بازم حسابی بگردن و دونه آخر رو پیدا کنن، یه خوشحالی به همه دست میده اون سرش ناپیدا. انگار که اون دونه آخر، حلقه مفقوده داروین بوده و تکمیل کننده سیر تکامل بشریت. .................... اگه خواهان جلب توجه دیگران هستین، توی بانک یه مشت پول خرد رو ناغافل بریزین زمین. صدای خوشایند برخورد سکه ها با سرامیک کف سالن اینقدر جذابه که توجه رئیس و معاون و همه کارمندان

برچسب: نویسنده: مبین مرادیان تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 4:42

یه روز صبح برای انجام یکی دو کار فی سبیل اللهی برای دیگران، بدون ماشین از خونه زدم بیرون. ساعت ده بود که از امورات خلاص شده و قصد کردم برای دل خودم کمی قدم بزنم. راهی نسبتا طولانی رو خوش خوشان رفتم و در طول مسیر هم سعی کردم به چیزهایی که قبلا دقت نظری نداشتم بیشتر توجه کنم. مثلا اسم یه آژانس مسکن که هر چی زور به معلوماتم زدم نه معنیش رو فهمیدم و نه ریشه ای برای اون کلمه پیدا کردم. پس بی رودرواسی رفتم تو و بعد از حال و احوال، از صاحبش پرسیدم که این کلمه "ساباط" یعنی چه؟ توضیح داد که دالان رابط و سرپوشیده بین دو خونه رو ساباط میگن. و من از اینکه چیزی به محفوظاتم اضافه شد تشکری کرده و بیرون اومدم. کمی جلوتر، از یه تابلو ساز که تابلوهای ال ای دی میساخت مشخصات انواع تابلوها و قیمتشون رو پرسیدم. از اون تابلوهایی که با نور دانه های قرمز یا سبز، نوشته هایی رو بصورت متحرک و روان نمایش میدن. بعد از اون هم برای اینکه نسبت به برند و طرح و قیمت انواع موکت اطلاعاتم بروز بشه، از یه فروشگاه دکوراسیون منزل قیمتها رو گرفته و نمونه موکتها رو هم ورق زدم. همینطور رفتم و رفتم تا رسیدم به یه مجتمع تجاری شیک و پیک. تک و توک فروشگاهی باز کرده بودند و با اینکه ساعت ده و نیم بود ولی هنوز کلاس جمعیشون اجازه باز کردن بهشون نمیداد. اونایی هم که باز بودند هنوز مشغول نظافت اول صبحشون! بودن. چند دقیقه بین مغازه ها

برچسب: نویسنده: مبین مرادیان تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 4:42

اینهمه سال فکر میکردم که از ریاضیات بیزارم. اما وقتی در عین انزجار گاهآ دچار مسئلهای شده و بخوبی حلش میکردم، هیجانی خفیف وجودم رو فرا میگرفت. خیلی سعی کردم که بدانم چرا در طی این سالها هیچ پیوندی بین من و ریاضیات آنطور که باید شکل نگرفت. و بعد از کلی کنکاش و مرور در گذشته تحصیلی، ریشه این تنفر چهل و چند ساله را در هیبت دو معلم بیشعور و در دو سال متوالی دیدم. اولی به زعم خودش با تیپ کلارک گیبلی، موهای روغن زده و سبیل نازک، اما همیشه با اخم و بی اعتنایی همفری بوگارتی، که همیشه از خودش هم طلبکار بود. کلاس درس را در جوی خوفناک اداره میکرد و فقط او بود که حق داشت حرف بزند و پای تخته مثل یک روبات آهنی مسئله بنویسد و حل کند. دریغ از یک فرصت برای سئوالی از سوی ما و جوابی دلسوزانه از سوی او. دومی با هیکلی دهاتی و صدای همیشه بلند، فقط حامی دو نفر از همکلاسیها بود که کمی از بقیه زرنگتر بودند و غافل از بقیه بچهها. انگار که کلاس خصوصی دایر کرده یا در یک جشن عروسی و در میان مهمانان، یکی دو نفر همفکر و همزبان خودش را پیدا کرده و تمام وقت را به حرف زدن با آنها مشغول باشد. و نهایت فراموش کردن اصل جشن عروسی و رسالت معلمی. بگذریم... اما حالا که فهمیدم مقصر ریاضیات نیست، مشتاقم بروم و از اول ریاضیات را بخوانم. نه اینکه الآن اصلا چیزی نمیدانم، نه. ولی دلم میخواهد دوباره از همان جایی که دو باضافه دو م

برچسب: ریاضیات, نویسنده: مبین مرادیان تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 4:42

معقول نشسته بودم و چایی لیوانی بعد از صبحونه رو میخوردم و نگاهم از پنجره به حیاط بود و ذهنم مشغول افکار معمول روزانه. با اینکه ساعت نه و نیم بود اما سکوت عجیبی همه ساختمون رو فرا گرفته بود. فقط این وسط چند تا کفتر بالای بوم یه بق بقویی راه انداخته بودن که صداشون از توی دودکش شومینه و هود آشخونه تا توی سالن میرسید. انگاری که پشت مبل یا اجاق گاز قایم شدن. یهو عهد و عیال در اومد که: آخی... بمیرم واسه کفترا، چه بیقراری میکنن. چند روز دیگه هم زمستون میاد و سردشون میشه و آب و دون پیدا نمیشه و... نگاهی بهش کرده و گفتم: زن حسابی، چه بمیرمی؟ اونا حالشون از من و تو خیلی بهتره. سر موقع میپرن، سر موقع میشینن. تو یه سوراخی لونه کرده و با چند تا شاخ و برگ مبله میکنن. نه اجاره خونه میدن و نه فکر این هستن که سال دیگه صاحبخونه چقدر به ودیعه و اجاره اضافه میکنه. وقتش که برسه با یه جنس مخالف جفت میشن و یکی دو تا تخم میذارن بی غسل و حموم زایمون. چند صباحی هم جوجو ها رو آب و دون میدن و آخرش هم میپرونن. نه فکر جهاز هستن و نه سیسمونی. نه واسه شهریه مدرسه و پول سرویس دنبال وام بیست و چند درصدی هستن و نه هیچوقت نگران سربازی رفتن و اشتغال و هزینه ازدواج پسراشون. هیچوقت هم به فکر تکمیل سابقه بیمه و بازنشستگی نیستن، و نه عاقبت پیری و آلزایمر و نه هیچ چیز دیگه... مگه نشنیدی که شاعر میفرماد: خوش به حالت کبوتـر

برچسب: نویسنده: مبین مرادیان تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 4:42

سیگار کشیدنم تو این چهل سال هیچوقت از روی عادت نبوده. همیشه یه جورایی باهاش حال کردم. با طریقه روشن کردن، پُک زدن، بازی کردن با دود، تکوندن خاکستر و حتی طرز خاموش کردنش. وقتی یه سیگار نسبتآ مرغوب ایرانی رو با یه فندک کلاسیک روشن کرده و دودش رو با تمام وجود به سینه فرو ببری و طعم اصل توتون شمال رو مزه کنی، انگار که یه چای مرغوب از همون خطه، توی قوری چینی و روی سماور ذغالی دم کرده و خورده باشی. نمیخام قیاس مع الفارق کنم، اما برای من اینطوره و نصیحت پذیر هم نیستم. بگذریم... چند سال قبل یه نفر یه فندک کلیـپر بهم هدیه داد. فندک گرون قیمتی نیست اما بین سیگاریها معروفه. مثل فندک رونسون بین نسل قبل تر از ما. فندک کلیـپر ظاهرآ یکبار مصرفه، اما تهش سوپاپ تزریق گاز داره و سنگش هم قابل تعویضه. منظورم همون سنگ آتشزنه هست که با سیستم فندکهای جدید فرق داره. فندکهای جدید پیزوالکتریک هستند. یعنی با فشار یه دکمه، جرقهای حاصل و گاز رو شعله ور میکنه. عین فندک بخاریهای گازی. اما فندکهای سنگی با چرخش یه استوانه زبر روی سنگی مخصوص، تولید چندین جرقه اصطحکاکی میکنه. (سر همین کلمه اصطحکاک که بکار بردم، شک برم داشت که اصطکاک یا اصطحکاک؟ و رفتم و سرچ کردم و دیدم که... بهتره چیزی نگم و خودتون اگه مشتاق بودید سرچ کنید) امروز متوجه شدم که سیستم! جرقه زن فندکم خوب کار نمیکنه. لذا فهمیدم که موقع تعویض سنگ رسیده،

برچسب: نویسنده: مبین مرادیان تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 4:42

صفحه بندی